دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
خداحافظي كن
دلي داشتم
مثل دريا بزرگ
نگاهي
كه از آسمان پاكتر بود
و عشقي
كه هر شب
غريبانه در كوچه ها پرسه مي زد.
خدا حافظي كن
تو را من
به دست فراموشي بادها مي سپارم
و ياد تو را
كه از جنس آب است
به وحشي ترين موج ها مي دهم
فراموش كن
هر چه با هم نشستيم
فراموش كن
لحظه هاي جنوني كه با هم
به گستاخي موج ها
دل سپرديم
و بر غربت خويشتن گريه كرديم.
تو از عشق
چيزي نفهميده بودي .
خدا حافظي كن
و باور مكن
از تو هرگز
سراغي بگيرم.
محسن چالاك . آذرماه 74
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
سکوت آینه ها
بشکن سکوت آینه ها را تو
امروز من شکستم و فردا تو
بی شک رهایی از تو نمی خواهم
یا مرگ باد قسمت من یا تو
اینان پُراز تعفن مرداب اند
سرشار عطر باغچه اما تو
این گریه های یکسره هق هق من
آن خنده های یکسره ها ها تو
گنداب و انزجار و پلیدی من
طوفان و موج های تماشا تو
اینک همان دقایق پایانیست
حرفی نمانده است مرا با تو
تیرماه 84 اهواز- محسن چالاک
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
خیلی وقته
دوس دارم با تو به آسمون بی یام از رو زمین
خیلی وقته دل من هوات و کرده نازنین
خیلی وقته دوس دارم حرفامو با کسی بگم
میدونم تو خیلی خیلی خوبی، من خیلی بدم
ولی من دارم رو ،این زمین خاکی میمیرم
دستت و نمی دونم چطوری باید بگیرم
تو رو ابرا داری راه میری، ولی من رو زمین
زیر پاهات و نگا کن، نازنین من و ببین
من فقط، تو رو میخوام، هیچی نمیخوام از خدا
واسه یک دقیقه هم شده،تو پیش من بیا
خیلی وقته، نکنه ،دیگه به یادت نمی یام
باز مِث گذشته یک قصه ی عشق ناتمام
دوس دارم با تو به آسمون بیام از رو زمین
خیلی وقته دل من هوات و کرده نازنین
شنبه سوم شهریور 1386
دستای غربت
دستای غربت
یِه روز می زارم یِه غِزل واسه ات کنار پنجره
یِه شعر ساده میتونه منو به یادت بی یاره
خوب می دونم، تموم شدن، واسه تو قصه های من
ولی به یادت میارم، یِه دُنیا شعر و خاطره
•••
دلم میخواد واسه ی من، حرفا دلت رو بزنی
یِه گوشه با من بشینی، فاصله ها رو بشکنی
تو خلوت خود ببری شعرایه عاشقونمو
از تموم این آدما واسه ی من دل بکنی
•••
وقتی می یای که بین ما، سَد شده کوه فاصله
دیگه رو سقفِ خونمون، تنها میخونه چلچله
می یای که از نو بگیری دستایِ غُربت مِنو
ولی تو رو جا می ذاره، اسبِ سفیدِ قافله
•••
میخوام که گِریه سَرکُنم ،تو این سُکوت آدما
شاید یکی پیدا بشه ،یکی شبیهِ قصه ها
کسی نمونده که دیگه به حرفمون گوش بکنه
همه غریبه با هَمَن ،دریغا از یِه آشنا
•••
دلم گرفته، دُوس دارم دوباره باورم کنی
مِث یِه شعر تازه ای یک دفعه از بَرم کنی
میخوام بِرم تو آسمون ستاره بازی بکنم
تو هم بباری مِث ابر اون بالاها ترم کنی
•••
چی میشه امشب بمونه، فردا نِیاد، سحر نشه
یکی بی یاد منظره ی مهتابو اینجا بِکشه
بی یاد ببینه که هنوز، توی سکوت کوچه ها
مردی تموم زندگیش تو شعله های آتیشه
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
شعری از ناظم حکمت .برگرفته از وبلاگ سرکار خانم آتوسا حصارکی
درختان پرشکوفه ی بادام را دیگر فراموش کن
اهمیتی ندارد.
در این روزگار
انچه را که نمی توانی بازیابی به خاطر نیاور
موهایت را در افتاب خشک کن
عطر دیرپای میوه ها را بر ان بزن
عشق من ؛ عشق من
فصل
پائیز است
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
نوشته ی : محسن چالاک
در ازل پرتو حُسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به هم عالم زد
به سختی می توان تصور نمود که جهانِ بدون عشق ،چگونه جهانیست و اگر عشق نبود اجزای عالم امکان چگونه می توانستند به هم متصل شوند و آیا براستی اینچنین حیاتی چقدر می توانست ماندگار و پا برجا باشد .خمیر مایه ی اصلی هر شاعرو هنرمند در بیان احساسات درونی، بی شک از گوهر عشق سرچشمه می گیرد و تردیدی نیست که بدون تاثیر عشق هیچ اثری نمی توانست به مرحله ظهور برسد چرا که به قول حافظ :
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
بسیاری از شاعران و عرفای بزرگ، عشق را ازلی می دانند و بر آنند که عشق را آغازی نیست
نبود نقش دو عالم که نقش الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
سعدی عقیده دارد :
پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود
با خود آوردم از آن جا نه به خود بر بستم
صائب تبریزی با زیبایی وصف ناپذیری در این باره می گوید:
در ازل هم ز عشق بویی هست
گل گریبان دریده می آید
در حدیثی قدسی خداوند می فرماید:
1
من گنجی پنهان بودم ودوست داشتم که شناخته شوم پس خلق کردم کسی که مرا بشناسد .
گمان نمی کنم که خمیر مایه ی اشتیاق به شناخته شدن ،چیزی به غیر از عشق باشد، تنها عاشقان دغدغه ی شناخته شدن دارند و او که سرشار از عطش شناخته شدن بود، دست به آفرینش انسان می زند تا چهره خود را در آیینه انسان به تماشا بنشیند، پس آنگاه که خداوند انسان را می آفریند در واقع دست به خلقتی عظیم تر، که همانا خلقت خود است می زند:
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
2 1
اما نباید فراموش شود که
در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود
3 2
این یک حقیقت است که اگر موجودی ذی شعور و صاحب اندیشه، پا بر عرصه ی گیتی نمی گذاشت، شکوه و هیبتِ پادشاهی خداوند برای همیشه مجهول و ناشناخته باقی می ماند، پس انسان را خلق نمود و هنگامی که فرشتگان لب به اعتراض گشودند که آیا میخواهی موجودی پا بر زمین بگذارد که فساد و خونریزی نماید، فرمود: من چیزی می دانم که شما نمی دانید چرا که او نیز از سکون و یکنواختی عالم بیزار بود .
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود
همه فرشتگان در مقابل انسان به سجده می افتند تنها شیطان تمرد می کند .
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
مدعی ، تماشاگه راز و دست غیب ،خلقت وارد مرحله ی جدیدی می شود و مثلثی طلایی شکل می گیرد خدا ، انسان و شیطان ، نمایش هستی بدین گونه آغاز می گردد.
شیطان آدم را وسوسه می کند تا از آنچه خداوند او را نهی فرموده است تناول کند و بدینگونه از بهشت رانده میشود و هبوط می نماید
حافظ کمابیش با زیرکی و رندی های خاصش خلقت آدمی را مورد نقد قرار می دهد
پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت
آفرین بر نظر پاک و خطا پوشش باد
اگر چه در تفسیر این بیت اختلاف نظرهای متفاوتی وجود دارد و بسیاری از مفسران شعر حافظ معنای آنرا به نحوی با ابیات قبل از آن گره زده اند اما در واقع باید گفت که اینچنین ابیات جنجالی در اشعار او به وفور به چشم می خورد و بی شک، وجود این ویژگیهاست که حافظ را از همه شاعران قبل و بعد از خود متمایز می نماید .
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
انسان در معرض گناه قرار می گیرد، پدر بهشت را به بهایی ناچیزی از دست داده است و دیگر فرزند را از معصیت گریزی نیست
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
•••
از دل تنگ و گناهکار برآرم آهی
کآتش اندر گُنه آدم و حوّا فکنم
و در جایی دیگرمی گوید:
نه من از پرده تقوی به در افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
تا اینجا همه چیز از عشق آغاز شد ، آرامشی پیش از طوفان یا طوفانی که آرامشی را در پی داشت، عشق در نگاه شاعران پارسی گوی ، تعابیر گوناگونی یافته است گاهی این تعابیر نه تنها در تائید یکدیگر نیستند ، بلکه کاملا در تقابل با یکدیگر قرار دارند. مولانا،عشق را در آغاز سرکش و خون آلود می داند تا در ابتدای راه، چهره ریاکارانه عاشقان دروغین را بر ملا سازد .
عشق از اول سرکش و خونی بُوَد
تا گریزد هرکه بیرونی بُوَد
اما حافظ بر خلاف مولانا ، عشق را، چونان دریایی آرام می بیند که طوفانی در بطن او نهفته است و هر لحظه برآنست تا با موجهای سرکش خود عاشق در مانده را به کام نابودی بکشاند.
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
جالب توجه اینکه دیوان او ، با غزلی آغاز می شودکه در آن اندیشه حافظ درباره عشق ، چونان گوهری چشمها را به خود خیره می سازد. آغاز دیوان او ، با آغاز عشق، که اساس هستی است رقم می خورد، که هرکه را عشقی نیست در این قلمرو بی پایان، ره به جایی نتوانست برد.
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
در بیت زیر این تفکر بخوبی به چشم می خورد :
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
و آخر بسوخت جانم در کسب آن فضائل
در بیتی دیگر از او می خوانیم :
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
که به نظر می آید حافظ ، مسیر عشق را، تماماً خطر ناک و پر حادثه می داند.
این اختلاف نظر، میان مولوی و حافظ در مواردی دیگر نیز به چشم می خورد، مولوی عشق را نشانه شادی می داند
عشق شادیست عشق آزادیست
عشق آغاز آدمی زادیست
اما حافظ معتقد است که از عشق غم و اندو ه میتراود که البته آنرا دلیلی بر هنرمندی عشق می داند
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای ناصح عاقل هنری بهتر از این
شکی نیست که این غم ، فراتر از همه ی شادی هاست و گاهی ممکن است دامنه ی این شادی به مراتب وسیع تر از چیزی باشد که مولانا از آن دم می زند ، جالبتر آنکه حافظ در بیت مذکور نمی گوید، گفتم ای ناصح عاقل ، بلکه می گوید برو ای ناصح عاقل، یعنی ناصح عاقل را در حدی نمی داند که با او هم کلام شود چرا که در وادی عشق ، عقل را راهی نیست
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که دراین دایره سرگردانند
وباز در جایی دیگر
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
آستان عشق را تنها کسانی می بوسند که از جان گذشته اند و پروای از دست دادن جان را نداشته باشند
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی این آستان بوسد که جان در آستین دارد
عشق و عقل همواره در تقابل یکدیگرند
مقام عشق به حدی است که عده ای از عرفا معتقدند مقصود از امانت الهی در آیه شریفه
اِنّا عَرَضنا الاَمانَهَ عَلیَ السّمواتِ وَ الاَرضِ وَ الجِبال فَابَینَ اَن یَحمِلنَها وَ اشفقَنَ مِنها وَ حَمَلهَا الاِنسانّ اِنّهّ کان َظَلُوماُ جهُولا
چیزی به غیراز عشق نیست آنگاه که کوهها و آسمانها از پذیرش آن سرباز می زنند آن را به دوش انسان می افکند که انسان ستمکار و نادان است
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
و تنها انسان بواسطه ی عشق می تواند گرد ستمکاری را از وجود خود بتکاند و به پشتوانه ی آن به بیراهه هایی سفر نماید که عقل را یارای آن نیست .
پس انسان بواسطه ی این امانت معنا می یابد و آنرا که عشقی نیست نمی توان به مثابه ی موجودی زنده تلقی نمود.
هرآن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
دیوان حافظ مملو از عنایت خاص خواجه ی شیراز به عشق می باشد که این خود شامل عشق مجازی و عرفانیست و آنان که تلاش نموده اند همه ی عشق های حافظ را عرفانی و یا بلعکس مجازی تلقی نمایند هر دو سخت در اشتباه بوده اند چرا که لازمه ی عشق عرفانی یا آسمانی، عشق مجازی یا زمینی می باشد و به قول خود او کسی که نتواند از نعمت های دنیایی بهرمند شود چگونه می تواند نعمت های آخروی را درک نماید.
ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد
کسی که سیب زنخدان شاهدی نگزید
این بیت به خوبی گویای آنست که حافظ به عشق های مجازی توجه داشته است و اگر اینگونه نبود باید در همه آثار او به دیده تردید می نگریستیم.
در بعضی از ابیات او، عشق همراه با نوعی حسرت و ناکامی و نوستالژیاست.
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
و گاهی کمان ابرویی ایمانش را تهدید می کند
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
که دل بدست کمان ابروئیست کافر کیش
اما او را از بدنامی و ننگ هم، در راه رسیدن به عشق هراسی نیست
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت
به نظر می رسد گاهی حافظ واژه هنر را مترادف با عشق استعمال نموده است:
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آنکس که از هنر عاریست
برای آنان که حقیقت عشق را دریافته اند گذشت زمان و عبور از دوره ی جوانی نمی تواند خللی در دل عاشق مسلکشان ایجاد نماید و ارتباط آنان با معشوق ناگسستنی می باشد.
روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم
که پریشانی این سلسله را آخر نیست
و دیگر اینکه
راهیست راه عشق که هیچش کرانه نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
عشق بهار عمر است پس باید عشق ورزید تا وجود تو همواره بهاری باشد چرا که در غیر اینصورت ، تو نیز همچون صدها گل و بلبل محکوم به زوال و نابودی هستی .
بهار عمر خواه ای دل و گرنه این چمن هر سال
چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
اما در حین حال تنها به نام عشق بسنده می کند و اسرار پیچیده ی آنرا برملا نمی سازد
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود
و حلاج را به سبب افشای اسرار، نکوهش می نماید
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
صدای عشق در گوش او خوشترین صداهاست و آنچه جاودانگی را تضمین می کند، عشق است
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که بر این گنبد دوار بماند
از کوته نظرانی که گوششان قدرت شنیدن نجوای عشق را ندارد انتقاد می کند
زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
گاهی تمییز دادن عشق های زمینی از عرفانی در شعر او بسیار مشکل و غیر ممکن به نظر می رسد به عبارتی در نقطه ای با هم تلاقی می کنند
دل صنوبریم همچو بید لرزان است
زحسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
•••
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلقه ی وصل تو برون باد
برای عاشق شدن و دنیا را از پنجره ی عشق به تماشا ایستادن هیچگاه دیر نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
همچنین حافظ در جایی دیگر می گوید:
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
که به نظر می آید حافظ ، راه عشق را سراسر خطرناک و پر حادثه می داند و نیازمند راهنما و پیری چون خضر.
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
این تعبیر هم به نوبه ی خود می تواند نوع نگرشی خاص به عشق باشد.
عشق در واقع موهبتی است که دامن هر کس را نمی گیرد همچنین عشق چونان اکسیری است که انسان را ازمرتبه ی خامی به مقام پختگی و کمال می رساند، که قرب به خدای یگانه، جز به کمال و پختگی میسر واقع نمی افتد.
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند
آنکس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
این پختگی به سبب رنجها و بلایایی ناشی از سهل انگاری و ندانم کاری فرد حاصل نمی شود و معمولا ٌ بر سر راه کسانی قرار می گیرند که آگاهانه در مسیر کمال و قرب الهی گام بر می دارند بی آنکه خود کمترین نقشی در پیدایش آنها داشته باشند دردها و رنجهایی که فراتر از دغدغه های مادی و نیاز های حقیر روزمره اند .
نگاه حکیمانه و عبرت آموز حافظ به تاریخ و سرگذشت حاکمان و زمامداران پیش از خود حقارت دنیا را به خوبی برای او ملموس می نماید و از او قلندری وارسته و بی نیاز می آفریند که نه عمرخضر را می خواهد و نه پادشاهی اسکندر را،چرا که به خوبی می داند، هیچ یک پایدار و همیشگی نیست.
نه عمر خضر بماند و نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش
درویش را از این بابت مورد خطاب قرار می دهد که تاکید نماید آنچه تو ای درویش در ترک دنیا برگزیده ای بهترین است.
در شعر او کوزه ، قدح و خشت ، همانگونه که در شعر خیام متداول اند نمادهایی از انسان می باشند که دستان هنرمند کوزه گر از خاک بدن آنها آفریده است
قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش
ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد
•••
عاقبت خاک گل کوزه گران خواهی شد
ساقیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
•••
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سراست که از خاک ما بسازد خشت
حافظ مرگ را حادثه ای ترسناک نمی داند که هراس از آن زندگی را برای او غیرممکن سازد و او را از میخانه و خرابات به خانه تزویر و ریا بکشاند ، او به رحمت حضرت حق بسیار امیدوار است
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت
•••
کمر کوه کمست از کمر مور اینجا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست
•••
گفتم ای بخت نخسبیدی و خورشید دمید
گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو
انسان عارف و کمال جو هیچگاه تن به حقارت های دنیایی و هوس های پست دنیوی نمی دهد چرا که خوب می داند
که این عجوزه عروس هزار داماد است
وحافظ خود را غلام همت او می داند که
زهرچه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است
1
چرا که دلبستگی دنیا سرآغاز همه ی خطاهاست .
او دنیا را میزبان خسیسی می داند که سرانجام مهمان خود را هلاک می نماید.
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کآن سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
آنچه در این بیت توجه را به خود جلب می کند این است که در مصرع دوم این بیت با بکار گیری اسم اشاره" آن" به جای" این" خود را از محرکه ی دنیا پرستان و فریب خوردگان دنیا دور می سازد. پس هرچه دلبستگی اندک باشد از عذاب میزبانِ مهمان کش دنیا ایمنی بیشتری خواهیم داشت .
هشدار او به همه ی آنان که سرانجام دردناک زندگی را باور نمی دارند چقدر زیبا و شنیدنیست:
رهزن عمر نخفت است مشو ایمن از او
اگر امروز نبردست که فردا ببرد
این بیت چون زنگ خطری می نماید که حافظ می خواهد با آن انسان را از خواب سنگین غفلت بیدار کند تا دم ها را غنیمت شمرد ، در روح این بیت ، با آنکه مرگ را به یاد آدمی می اندازد نشانه ای از اندوه دیده نمی شود و خواننده تنها با خواندن آن احساس می کند که باید اندکی بیشتر مراقب فرصت ها باشد .
از این سبب است که درختان پر محصول ، به دلیل انبوهی محصول زیر باران سنگ و چوب قرار می گیرند و تنها سرو است که به دلیل اینکه محصولی ندارد از این حادثه جان بدر می برد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمدآآ
مولوی نیز به گونه ای دیگر البته پیش از حافظ به زیبایی هر چه تمامتر گفته است :
دانه باشی مرغکانت بر چنند
غنچه باشی کودکانت بر کنند
دانه پنهان کن به کلی دام شو
غنچه پنهان کن گیاه دام شو
و اوکه خوب میداند دانه بودن و غنچه بودن و همچنین اسیر انبوهی از محصولات ماندن چه عواقبی در پی خواهد داشت کسی نیست جز پیرو مرشد و سالک که نمونه ی انسان کامل در شعر حافظ است. از این رو است که آنچه را می گوید ، باید بی چون و چرا انجام داد که او راه را از چاه بهتر باز می شناسد .
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
گاهی شاعر نقبی می زند بسوی شادی ها و خوشی های هر چند ناپایدار ، تا اندکی از بار سختی ها و غم ها بکاهد .
به می عمارت دل کن که این حهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
می در شعر حافظ نه به اذعان آنان که به کلی آنرا عرفانی و نه به اذعان کسانی که آنرا انگوری تلقی می کنند معانی مختلفی دارد که گاهی هر دو معنای اخیر را نیز در بر می گیرد .
هاتفی از گوشه ی میخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته ی سر بسته چه دانی خموش
و یا در غزلی دیگر
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید ترا که باده مخور گو هوالغفور
و ابیات فراوان دیگر به خوبی گویای آن هستند که غرض از باده و می ، چیزی جز باده و می انگوری نیست . در ضمن نباید غافل شویم که حافظ انسانی خاکیست و به تعبیری، انسان، موجودی جایز الخطا می باشد و بعید نیست که حافظ در جوانی و دوره ای از حیات خود به می نوشی و باده خواری نیز پرداخته باشد چنان که در آن زمان بسیار رایج بوده است .
ترسیم چهره ای فرا انسانی از حافظ ، بی شک زاییده ی باورهای عوامانه ی ایرانیان است که همواره تلاش نموده اند چهره ی شخصیت های مختلف را به بالاترین و گاهی پایین ترین حد ممکن تو صیف نمایند و متاسفانه هیچگاه به حد وسط نیاندیشده اند .
دیوان حافظ مملو از ابیاتی هستند که در آنها از شراب و جام و ساقی تعابیر عرفانی می شود
ساقی به نور باده بیافروز جام ما
که در اینجا ساقی همان حضرت حق است که شراب تجلیات خود را در دل ،که جام جهان نما است می ریزد .
با همه ی این اوصاف شاعر به خوبی می داند که ایام عیش نیز همانند زمان رنجها و غم ها کوتاه و ناپایدار است از این رو هر لحظه او توام با نگرانیست ، نگرانی از فروپاشی و برچیده شدن لحظات شادکامی
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
جرس فریاد می دارد که بربندید محملها
و یا
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
چنین نگاهی به شادی ها و مغتنم شمردن دم ها تنها مختص حافظ نیست و حکیم عمر خیام را می توان پایه گذار این تفکر در شعر پارسی دانست ، به نظر می رسد این نوع نگرش به زندگی، برگرفته از اندیشه اپیکور فیلسوف یونانی باشد که به فلسفه ی اپیکوریسم شهرت دارد ، حافظ اندیشیدن درباره جهان هستی را نوعی اتلاف وقت می پندارد که هیچکس در پایان این سفر با دست پر به منزل باز نمی گردد .
سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
چرا که دامنه ی اختیار انسان به حدی نیست که قادر به درک همه ی امور باشد و در بسیاری از مواقع انسان مقلدی بیش نیست
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
او سهم انسان را در غم ها و شادی ها به کلی خارج از اختیار انسان می داند و به نوعی جبر معتقد است و میزان غم وشادی را که در بدو تولد برای انسان تعیین میشود غیر قابل تغییر پنداشته و آن را قسمتی ازلی می داند که انسان در هر مقامی باشد او را از این قسمتِ تعیین شده گریزی نیست
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
او حتی مقام رندی خود را ازلی و از مقوله ی قسمت و سرنوشت می داند
مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هرآن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
دامنه جبر گرایی حافظ به حدی نیست که اختیار امور را از انسان سلب نماید، انسان گاهی می تواند آینده خود را رقم زند و فردایش را آنچنان که دوست می دارد بسازد .
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
تفکرات رندگرایانه ی حافظ و افکار ملامتیه ی او خود بیانگر نوعی اختیار است و در عصری که ریا ، تظاهر ،جاه طلبی پیشه ی نخستین مردم زمانه ی اوست ، بی اعتنا به همه این امور ، زندگی خود را سپری می سازد .او به بسیاری از اهداف خود ، با متوسل شدن به سلوکی می رسد ، که معمول نیستند و گاهی خشم و انزجار اطرافیان را به همراه دارد
در خلاف آمده عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
این بیت به خوبی نشان دهنده افکار ملامتی حافظ می باشد.
عشق و رندی در دیوان حافظ جایگاه ویژه ای دارد و او نخستین کسی است که رند را به عنوان انسانی عاری از هر گونه تعلقات دنیایی و بدور از هرگونه ریا و تظاهر و جاه طلبی که خاص زمانه ی اوست به تصویر می کشد، تا آنجا که از آنان به عنوان اولیاالله نام می برد
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
حافظ کمابیش خود را یک رند می داند یا حداقل کسی است که راه و رسم رندی را به خوبی درک نموده است، او رندی را عملی معترضانه در عصری می داند که حاکمان وقت ، از دین و مذهب به عنوان ملعبه ای برای استمرار حاکمیت خود بهره می جویند و در حالیکه مردم از حقوق اولیه ی خود محروم می باشند از سوی محتسبین و گزمکان در اموری ساده و پیش پا افتاده امر و نهی می شوند در اینجاست که رند با در گذشتن از همه امور دنیایی و رهایی از جاه طلبی و مقام پرستی و همه افتخارات اجتماعی به دور از هر دغدغه ای به حیات خود می پردازد .
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش
تا آنجا که او را نه سودای نام و نه پروای ننگ است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
او می گوید به سبک و سیاق رندان زیستن خود موهبتی است که چون راه گنج ، برای هر انسانی آشکار نیست .
فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
رندان را با صلاح و تقوی و درست تر آنکه با تقوایی دروغین و ساختگی صوفیان خرقه پوش و زاهدان ریایی کمترین نسبتی نیست
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را
سماع وعظ کجا نفمه ی رباب کجا
آنان در پاسخ به رفتار متعصبانه و متظاهرانه صوفی نمایان و مدعیان دروغین شریعت ، از آنجا که در یک جامعه دین زده قدرت هیچگونه تاثیر گذاری وجود ندارد و به دلیل عدم آمادگی اجتماع برای هرگونه تحول فرهنگی به باده گساری و میخواری پناه می آورند که
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتراز زهد فروشی که در او روی و ریاست
حافظ را می توان با همه ی رندی هایش،نه تنها برای جامعه ای که در آن زندگی می کند بلکه برای همه ی جوامع و ادوار به عنوان مصلحی اجتماعی دانست او در حالیکه از حداقل یک زندگی برخوردار نیست، مردم را از خرده گرفتن بر توانگران نهی می کند همانگونه که خرده گیری بر درویشان را نمی پسندد.
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
